تبلیغات
یادداشت های من - بزرررررررررررررررگترین ضدحالی که ممکنه تو یه مسافرت باحال پیش بیاد
 
یادداشت های من
قبل از اینکه مطالبو بخونی،اول درباره وبلاگو بخون
درباره وبلاگ


سلاااااااااااااااااااام بر همگی
به وبــــــــلاگ من خیــــــــــــــــــــلی خـــــــــــــوش آمدید♥♥♥♥
میهن بلاگ پروفایل نداره یا اگه هم داره من ازش بی خبرم،سوالی درباره خــــــــــــودم داشتید بپرسید،اگه خصوصی نباشه حتــــــــما جواب می دم
♥♥♥♥♥♥♥♥Iloveyou♥♥♥♥♥♥♥♥
راستـــــــــی اگه کاری بامن داشتید که می خواستید کسی نخونه،توی منوی وبلاگم یه گزینه ی تماس با نازنیــــــــــن هست،اونو که انتخاب کنید،یه صفحه باز میشه که می تونید پیغامتون رو بنویسید....پس لطفا تا حد امکان کامنت خصوصی نـــــــــــــــــــــذاریــــــــــــــــــــــــد
ღ☆☆ღღ☆☆ღღ☆☆ღღ☆☆ღ
تا نظرندادید نریدهاااااااااااااااا
___۞۞۞___۞۞۞
__۞____۞_۞____۞
__۞______۞_____۞
___۞___LOVE___۞
_____۞_______۞
_______۞___۞
__________۞

___۞۞۞___۞۞۞
__۞____۞_۞____۞
__۞______۞_____۞
___۞___LOVE___۞
_____۞_______۞
_______۞___۞
__________۞




مدیر وبلاگ : ♥♥نازنیـــــن♥♥
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلاااااااااااااااااام برهمگی

من آمدم باز با خاطره.... ولی این بار از 102نیست،از یه ضدحال بزرگه که تو مسافرت بدبختم کرد

خووووووووووووووووب بچه ها عزیزم می خواید بخونید،برید ادامه بدبختی

خوووووووووووووووووب ما جرا از این قراره که:

ما هر سال تابستون با دوتا از دوستای بابام که همکارش هم هستن وخانواده هاشون می ریم شمال،ویلا های خزر آباد.....نمی دونید که چه حالی میده،فامیلی این دوتا همکار بابام جهانیان و کاکولوندِ(هههههههههه خواهرم بچه بود می گفت آقای کاکلوند)

ما چون از همون وقتی که من به دنیا اومدم با آقای کاکولوند اینا رابطه خانوادگی داشتیم،یه مقدای باهم راحت تریم،وااااااااااااااااای میخواستم ضدحالو تعریف کنم،یادم رفت

پارسال که طبق معمول رفته بودیم شمال،هنوز یک ساعت نشده بود که رسیده بودیم،من رفتم وسایلمو گذاشتم تو کمد اتاق خواب ،داشتم برمیگشتم یه لحظه احساس کردم که دمپاییم لغزید،پام کج شد،

اولش چیزی احساس نکردم،گفتم چیز مهمی نیست،تو خونه هم معمولا این اتفاق پیش میاد،دمپایی هام هم معمولا پاشنه دارن،.......چیز مهمی نیست،

وااااااااااااااااااااای چشمتون روز بد نبینه

یه قدم که راه رفتم احساس کردم کل درد های دنیا جمع شدن تو مچ پای من.......پخش شدم کف زمین...

...................... 

مامانم هم  دقیقا ربروی من روی کاناپه نشسته بود داشت فیلم می دید،همین که چشمش افتاد به من بدو بدو اومد :

-نازنین،عزیزم چی شد؟حالت خوبه؟

من درحالی که از شدت درد پام داشتم میمردم گفتم:

-بهم میاد حالم خوب باشه؟دارم میمیرم.....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییییییی

از شانس من فقط هم یک ساعت تا وقت شام مونده بود و بابام به دوستاش قول داده بود باهم بریم رستوران مجتمع........

من که داشتم میمردم،مامانم هم رفته بود تو تیریپ مامانای نگران و.................

یه بار پر یه  سطل پر از آب داغ اورد،پامو گذاشت توش تا مثلا دردش آروم بشه،ولی نه.......فایده نداشت

بالاخره یه ساعت هم تموم شد و بدبختی من شروع......

من اصلا نمی تونستم راه هم برم....اونوقت باید چندین متر راه رو تا رستوران مجتمع پیاده می رفتم

وضع انقد خراب بود که بابام ماشینشو تا دم در رستوران اورد و می خواست منو هم بغل بگیره تا تو رستوران واز اونجایی که لنگ های من ازبابام دراز تره روم نشد وگفتم آبروم می ره نمی خوام

وقتی رفتیم تو رستوران ،من لنگ لنگان راه می رفتم،همه مردم چهار چشمی نگاه می کردن ببین چی شده،ما و آقای کاکولوند ایناهم جو گیر شدیم روی یه میز نشستیم،دیگه بدتر...........

همه اعضای خانواده آقای کاکولوند(خودش،زنش،دو تا دخترش،پسرش)پرسیدن وااااااااااااای چی شده؟چرا نازنین اینجوری شده.......مامانم هم همه چیزی براشون تعریف کرد

حتی گارسون های رستوران هم چپ چپ نگا می کردن.......

این تازه اول بدبختیم بود،بعد از غذا با زن و بچه ی آقایان جهانیان و کاکولوند رفتیم پارک  و شهربازی

من بدبخت که نمی تونستم راه برم،از همون اول رفتیم با سارینا دختر آقای جهانیان که یک سال از من بزرگتره نشستیم تو دوتا تاب کنار هم هی تاب  خوردیم تا12شب........

روزبعدش هم که صبح سانس شنای خانم ها بود،من بدبخت با پای لنگان رفتم تو آب و هر 5قدمی یه بار می افتادم کف دریا....دیگه سارینای بیچاره همش دستمو می گرفت،حواسش بود نیفتم.

.شنا هم که دیگه هیچ.....هرچی قبلش رفت شنا یاد گرفتم

 برا این که وقتی میریم دریاضایع نشم،آخرشم که هیچ...

تا آخر مسافرت هی همینطوری بدبختی کشیدم ..................

این بود ضد حال بزرگی که گند زد به اعصاب و همه چیزماااااااااااااااااااااااااا

نظرررررررررررررررررررر یادتون نرررررررررررررررره

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااای





نوع مطلب :
برچسب ها :