تبلیغات
یادداشت های من - داستانی کوتاه
 
یادداشت های من
قبل از اینکه مطالبو بخونی،اول درباره وبلاگو بخون
درباره وبلاگ


سلاااااااااااااااااااام بر همگی
به وبــــــــلاگ من خیــــــــــــــــــــلی خـــــــــــــوش آمدید♥♥♥♥
میهن بلاگ پروفایل نداره یا اگه هم داره من ازش بی خبرم،سوالی درباره خــــــــــــودم داشتید بپرسید،اگه خصوصی نباشه حتــــــــما جواب می دم
♥♥♥♥♥♥♥♥Iloveyou♥♥♥♥♥♥♥♥
راستـــــــــی اگه کاری بامن داشتید که می خواستید کسی نخونه،توی منوی وبلاگم یه گزینه ی تماس با نازنیــــــــــن هست،اونو که انتخاب کنید،یه صفحه باز میشه که می تونید پیغامتون رو بنویسید....پس لطفا تا حد امکان کامنت خصوصی نـــــــــــــــــــــذاریــــــــــــــــــــــــد
ღ☆☆ღღ☆☆ღღ☆☆ღღ☆☆ღ
تا نظرندادید نریدهاااااااااااااااا
___۞۞۞___۞۞۞
__۞____۞_۞____۞
__۞______۞_____۞
___۞___LOVE___۞
_____۞_______۞
_______۞___۞
__________۞

___۞۞۞___۞۞۞
__۞____۞_۞____۞
__۞______۞_____۞
___۞___LOVE___۞
_____۞_______۞
_______۞___۞
__________۞




مدیر وبلاگ : ♥♥نازنیـــــن♥♥
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 11 خرداد 1391 :: نویسنده : ♥♥نازنیـــــن♥♥

سلاااااااااااااام دوست جوووووووووووووووووونیام

چطورید؟یه داستان نوشتم که به نظرم جالبه،داستان یک فداکاریه

البته مال من نیست ولی حتما بخونیدش:

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس تو خواهم شد

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

گردآوری : برگزیده

کارت پستال های عاشقانه جدید 2012

باااااااااااااااااااااااااااااااااااای





نوع مطلب :
برچسب ها :